تبليغاتX
تنهای خسته
سلام بروبچز . چند وقت پيش يكي برام كامنت گذاشته بود كه قالب وبلاگو عوض كنم منم اينكارو هر چند دير شد اما انجام دادم . شما هم اگه نظري داريد بگيد منم انجام ميدم . خوشحال ميشم نظراتتون رو بخونم . فقط چون مي دونم خيلي هاتون اينو مي نويسيد اول خودم ميگم . خواهشن نگيد كاره وبلاگمو تعطيل كنم چون اين يكي رو معذوريم . خواهشن اينو نگيد . نظر يادتون نره دوستان . باي تا بعد دوستان خوب من .
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 17:6 توسط سینا پسره تنهای خسته |

ببينيد اين مسئولان نظام چي كارا كه نمي كنن . اگه همين دختر خانوماي خوشگل با اين تريپ تو خيابون باشن ميگيرنشون ميبرنشون بازداشتگاه ولي اينجا چون به راي اين خانوم هاي متشخص احتياج دارن بهشون هيچي  نمي گن . البته من بگما كه اصلا با اين خانوما مشكلي ندارم . من با مسئولا مشكل دارم . به عقيده من نبايد به هيچ كي گير داد . تا موقعي كه به كسي آسيب نمي رسونه . و اينا هم به هيچ كس آسيب نمي رسونن . و لباس و آرايششون جزو كارهاي شخصي خودشون هستش .

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 16:16 توسط سینا پسره تنهای خسته |

آسمان عشق........

هر روز ساعت ها کنار پنجره  احساسم می نشینم و افق دور دست خیالم را نظاره گر می شوم و چشم هایم

را هم با ان هوای ابری و بارانی به ملاقات یادت می فرستم.

امروز می خواهم از ¸برای تو و به خاطر تو بنویسم ¸ می خواهم در شب های مهتابی به تو فکر کن .

میخواهم در ساحل بودنم بندری از جنس مهربانی های همیشگی

تو بسازم .آری به یمن دل سپاری برای تو خواهم نوشت . از تمام آن آرزوهایی که گل های وحشی غزل

خوان لحظه های عشق آسمانی  تو بودند.

دیگر آسمان کلماتم ابری شده اند و هیچ روزه ای نیست که بر ان بتابد . مجالی برای ماندن نیست ¸باید

بروم اما دوست دارم که بدانی قصر آرزو هایم را در ساحل چشمانت ساخته ام تا قلبت ماوایی باشد برای

عشق پاک و مقدسم. دوست دارم ان قدر برایت حرف بزنم ¸نامه بنویسم که تن حرف هایم درد بگیرد

شب دلتنگی مثل همیشه  خسته بر در بکوبد .

شاید روزی دیگر در سر نوشتم طلوع کند ان وقت قول میدهم فقط تو را بخوانم ¸فقط تو..........................

تقدیم به کسی که آسمان  چشمانش  برای من یک دنیا ست ....

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 7:5 توسط سینا پسره تنهای خسته |

+ نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت 17:57 توسط سینا پسره تنهای خسته |

+ نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت 17:56 توسط سینا پسره تنهای خسته |

ارشام کوچولو

+ نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت 12:26 توسط سینا پسره تنهای خسته |

+ نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت 12:15 توسط سینا پسره تنهای خسته |

سلام به تمامی بروبچ

سینا هستم ...از این به بعذ هر هفته یه سری جک جدید میزارم

نکته مهم اینکه هدف از این جکها توهین یا بی حرمتی به دوستان نیستش

هدف اینه که یه کم بخندیم.........ممکنه در مورد خودمون هم جک بزاریم پس خواهشا جنبه داشته باشین.....

اگه هر کدوم جک حدیدی داره تو نظرات بگه تا با اسم خودش پست کنم.........البته جکای بدون موردرو...نمدونید چه عذ ابی کشیدم تا جکا رو سانسورشون کنم...........

امید وارم خوشتون بیاد...............نظر یادتون نره ......

+ نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت 11:30 توسط سینا پسره تنهای خسته |

لره از دهشون اومده بوده تهران رانندگي ياد بگيره، جلسة اول از معلمش

مي پرسه: اين چراغ رنگيه چيه؟! يارو مياد سركارش بگذاره، ميگه: اين

 چراغ راهنماييه؛ وقتي سبزه يعني اهل تهران برن، وقتي زرده

شهرستاني‌ها و قرمز هم مال لراست! خلاصه اين جريان ميگذره و لره

 هم امتحان ميده وقبول ميشه، روز اول ميشينه پشت ماشين و ميرسه

 به چراغ قرمز و خوب طبعاً رد ميكنه. افسره داد ميزنه: راننده پيكان، بزن

كنار! لره سرشو از پنجره مياره بيرون، داد ميزنه: لـُــرُم... مــن لـُـــرُم!!

 افسره يك نگاه ميندازه، ميگه: باشه بابا...برو...برو

 

یه اسبه زنگ میزنه سیرک میگه می خوام استخدام بشم صاحب

سیرک بهش میگه مهارت داری مثل شیر میتونی از وسط اتیش

 بپری؟؟  اسبه  میگه خاک تو سرت من که با تو دارم

صحبت میکنم """"

پسر بچه ای تو قزوین گم میشه قزوینیه میاد بهش میگه تاس

 میندازیم اگه از 1 تا 5 اومد(خودتون می دونید دیگه). پسره میگه اگه 6 اومد ؟قزوینیه میگه جایزه میتونی دوباره بندازی

از تركه كه قهرمان شنا بوده میپرسن شما از كجا شروع كردین میگه

 والا ما از زمینهای خاكی!!!

ًقوچعلی ميره سلمونی، ميگه: جناب اين ريش مارو اصلاح كن. سلمونيه ميگه بگذار  

 يكم سر كارش بگذاريم. بهش ميگه: ‌خشك بزنم يا تر؟ ًقوچعلی  ميگه: ‌يعنی‌چی؟ 

 چه فرقی ميكنه؟ ميگه: ببين، اونايی كه وقتی بچه بودن اوضاشون خراب بوده ترمی‌زنند،  

 ولي اونايي كه سابقشون پاكه خشك می‌زنند. ًقوچعلی بهش برمی‌خوره،‌ ميگه:‌  

 يعنی چی آقا؟! معلومه كه بايد خشك بزنی! يارو هم شروع ميكنه همينجور  

 خشك خشك ريش بدبخت رو تراشيدن. يكم كه ميزنه،ًقوچعلی دهنش سرويس ميشه، ميگه: 

 وايسا، وايسا! يه چيزايی داره يادم مياد.

 


یارو می ره قزوین ,می بینه هیشکی تو شهر نیست ,از یک

 پیرزنه می پرسه: پس کو مردم ؟پیرزنه میگه :دو روزه همه

 رفتن تو بیابون به پشت دراز کشیدن ,یارو میگه : میگه 

 چه خبره ؟ پیرزنه میگه :  

میگن قراره یک چترباز اونجا فرود بیاد

ر:

تو اروپا از قزوينيه مي‌پرسند:

 ببينم قزوين كجاست؟  

 ميگه: چيه؟ اگه باسنت ميخاره، همينجاست!

 

یه بار یه لره وارد شهر میشه از یه شهری

 می پرسه :آقا این طرفا دستشویی کجاست؟شهریه

 می گه: ته این خیابون زیر یه رستوران پله ها 

 رو بگیر برو پائین. لره  می گه :ممنون آخه  

یه بدهی به شهریها  دارم می خوام بدمو برگردم

 روستا. شهریه که می بینه رودست خورد در

جواب می گه:ندادی هم ندادی  تا ته بخور 

 یه آب هم روش  
+ نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1385ساعت 14:22 توسط سینا پسره تنهای خسته |

روزي فرشته اي عاشق خورشيد شد .بال زد و رفت به سمت آن.
ولي همينكه نزديك شد

، خورشيد بالهاي او را سوزاند

 فرشته
صبر و تحمل كرد

 ، تا بالهايش ترميم شدند

. و دوباره به سمت خورشید بال زد

. و باز خورشيد بال هاي اورا سوزاند .
فرشته تصميم گرفت

، به جاي نزديك شدن به آن در نور خورشيد
بايستد

 و قلبش را از جنس آفتاب كند .
ايستاد

و از نور خورشيد نگاه كرد و ديد قلب آسمان آبي است ،
چهره مردانگي سبز

، حتي احساس روشن خورشيد را لمس كرد.
فرشته هيچگاه چشم هايش را از سوي خورشيد بر نگرفت!!!!!
خورشيد راز بزرگي را براي فرشته آشكار كرد !
راز يكرنگي

، پاكي و راستي .
هيچ واژه سرزنش كننده اي نمي توانست او را آزار دهد

. چون
افسون محبت و گرماي او بود

. فرشته خوشحال بود

چون هنوز
قلبش زنده و بالدار بود .

آري مهربانم

، آن فرشته من بودم و آن خورشيد تو .
از آن روز من تو را با نامهايي صدا مي زنم كه هيچكس جز
الهه زيبايي معناي آنها را نمي داند .
آري مهربانم

، به تو مي گويم و به كسي جز تو نمي گويم
دوستت دارم اي هميشه دوست داشتني ترين من
تقديم به بهترينم
كسي كه مثل هيچكس نیست

+ نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1385ساعت 9:4 توسط سینا پسره تنهای خسته |

شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم

گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي

يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه

ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت

ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب

مي گفت :
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود

اما

طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد!!

آنگه
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد

 

+ نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1385ساعت 9:2 توسط سینا پسره تنهای خسته |

دانشمندان یه دستگاه خر سنج میسازن، از یک رشتیه و عربه و ترکه هم دعوت می‌کنند که دستگاهو روشون آزمایش کنند. اول رو رشتیه آزمایش می‌کنند، میگه:‌ پنجاه درصد خر. بعد رو عربه آزمایشش می‌کنند، میگه: نود و پنج درصد خر! ترکه خوشحال میشه میگه:‌ خوبه اینا از ما هم خرترن، بعد نوبت ترکه میشه، دستگاه میگه: صد رحمت به خر!

از ديوانه اي پرسيدند: «چرا تو را به ديوانه خانه آورده اند؟»
ديوانه پاسخ داد: «من فكر مي كردم همه مردم دنيا ديوانه هستند و همه مردم دنيا هم فكر مي كردند من ديوانه ام. بالاخره اكثريت برنده شدند!»
 

به ترکه میگن چرا زن نمیگیری؟ میگه: ای بابا، کی میاد زنش رو بده به ما؟!

اينم يك شعر در وصف دختران امروزي:::: اخر يه روز تيک مي گيري/ لباساي شيک مي گيري / بابا تو مي کني کچل / تا دماغ تو کني عمل / با همراهت زنگ مي زني / عينک رنگ رنگ مي زني / اين دل و اون دل مي زني / تا به موهات زل بزني / جنس لباست تريکو/ موزيک الکس و انريکو / جوراباي فسقلکي / روسري هاي الکي / خوشي با اين تيپ خفن / الان قشنگي مثلا

دو نفر از كاركنان راه آهن با هم صحبت مي كردند.
اولي مي گويد: «شنيدي پرويز را اخراج كردند.»
دومي: «آره، مي گويند بي اجازه وارد اتاق رئيس شده بود.»
اولي: «اي بابا به خاطر مسأله به اين كوچكي؟»
دومي: «آخر او با لوكوموتيو وارد اتاق رئيس شده بود!»

معلم تاريخ: آهاي! تو كه با آن قد بلندت ته كلاس ايستاده اي و بر و بر من را نگاه مي كني،

بگو اسكندر مقدوني كه بود.
- نمي دانم.
- چه كسي ناصر الدين شاه را كشت؟
- نمي دانم.
- پس با اين وضع چطور مي خواهي امتحان تاريخ بدهي؟
- من كه نمي خواهم امتحان بدهم. آمده ام بخاري كلاس را تعمير كنم

اولي: تا به حال به هيچ كدام از آرزوهاي دوران كودكي ات رسيده اي؟
دومي: بله، وقتي بچه بودم و مادرم موهايم را شانه مي كرد، آرزو داشتم كچل بشوم!

معلم رياضي از دانش آموز پرسيد: «اگر مادرت به تو بگويد نصف پرتقال را مي خواهي يا هشت شانزدهم، كدامش را انتخاب مي كني؟»
دانش آموز پاسخ داد: «نصف پرتقال را!»
معلم گفت: «مگر نمي داني نصف پرتقال با هشت شانزدهم پرتقال يكي است؟»
دانش آموز جواب داد: «چرا آقا! مي دانيم، ولي پرتقالي كه شانزده تكه شده باشد،قابل خوردن نيست.»

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 12:5 توسط سینا پسره تنهای خسته |

يكي دخترا مهربونن يكي خرس مهربون

يكي دخترا قشنگ راه ميرن يكي تنسي تاكسي ۲

يكي دخترا سفيدند يكي سفيد برفي

يكي موهاي دخترا قشنگه يكي انشرلي

يكي دخترا زبلن يكي ملوان زبل

يكي دخترا خوشگلن يكي جادوگر قصه ها

+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 17:53 توسط سینا پسره تنهای خسته |

ديشب كسي مزاحم خواب شما نبود؟
آيا زني غريبه در اين كوچهها نبود؟

آن دختري كه چند شب پيش ديدهايد
دمپايياش ـ تو را به خدا ـ تا به تا نبود؟

يك چادر سياه كشي روي سر نداشت؟
سر به هوا و ساده و بي دست و پا نبود؟

يك هفته پيش گم شده آقا! و من چقدر
گشتم، ولي نشاني از او هيچ جا نبود

زنبيل داشت، در صف نان ايستاده بود 
يك مشت پول خرد … نه آقا گدا نبود!

يك خرده گيج بود ولي نه…فرار نه
اصلاً به فكر حادثه و ماجرا نبود

عكسش؟ درست شبيه خودم بود،مثل من
هم اسم من، ولحظه اي از من جدا نبود

يك دختر دهاتي تنها كه لهجه اش
شيرين و ساده بود ، ولي مثل ما نبود

آقا! مرا دقيق ببين ، اين نگاه خيس
يا اين قيـافه در نظرت آشنا نبود ؟

ديشب صداي گريه ي يك زن شبيه من
در پشت در مزاحم خواب شما نبود؟

+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 17:48 توسط سینا پسره تنهای خسته |

پسر : سلام،خوبی؟ مزاحم نيستم؟
دختر: سلام، خواهش می کنم asl plz ؟
پسر : تهران/وحيد/۲۶ و شما؟
دختر‌: تهران/ نازنين/ ۲۲
پسر: اِ اِ اِ ، چه اسم قشنگی! اسم مادر بزرگ منم نازنينه.
دختر: مرسی! شما مجردين؟
پسر: بله. شما چی؟ ازدواج کردين؟
دختر: نه، منم مجردم. راستی تحصيلاتتون چيه؟
پسر: من فوق ليسانس مديريت از دانشگاه MIT آمريکا دارم. شما چی؟
دختر : من فارغ التحصيل رشته‌ي گرافيک از دانشگاه سُربن فرانسه هستم.
پسر: wow چه عالی! واقعا از آشناييتون خوشحالم.
دختر : مرسی. منم همين طور. راستی شما کجای تهران هستين؟
پسر: من بچه‌ي تجريشم. شما چی؟
دختر : ما هم خونمون اونجاس. شما کجای تجريش می شينين؟
پسر: خيابون دربند. شما چی؟
دختر : خيابون دربند!؟ کجای خيابون دربند؟
پسر : خيابون دربند، خيابون...... کوچه...... پلاک......، شما چی؟
دختر: اسم فاميلی شما چيه؟
پسر: من؟ حسينی! چطور!؟
دختر: چی؟ وحيد تويی؟ خجالت نمی کشی چت می کنی؟ تو که گفتی امروز با زنت می خوای بری قسطای عقب مونده‌ي خونه رو بدی! مکانيکی رو ول کردی نشستی چت می کنی؟
پسر : اِ، عمه ملوک شمائين؟ چرا از اول نگفتين؟ راستش! راستش!
دیشب می خواستم بهتون بگم امروز با فريده....، آخه می دونين...........
دختر : راستش چی؟ حالا آدرس خونه‌ي منو به آدمای توی چت ميدی؟ می دونم به فريده چی بگم!
پسر: عمه جان ! تو رو خدا نه! به فريده چيزی نگين! اگه بفهمه پوستمو میکّنه! عوضش منم به عمو فريبرز چيزی نمی گم!
دختر:‌ او و و و م خب! باشه چيزی بهش نميگم. ديگه اسم فريبرزو نياريا!
راستی من بايد برم عمو فريبرزت اومد. بای
پسر: باشه عمه ملوک! بای......

+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 17:47 توسط سینا پسره تنهای خسته |

ترکه داشت می رفت که یکی از دوستانش دیدش.
بهش گفت: کجا می ری؟
گفت: کارواش؟
پرسید: پس ماشینت کو؟
گفت: دو قدم راه رو که با ماشین نمی آن

ترکه رفته بود چتربازی. از قضای روزگار وسط زمین و هوا در حالی که با سرعت پائین

می اومد، چترش باز نشد. در حالی که هم عصبانی بود و هم ترسیده بود، با خودش گفت:

 ولش کن، تا اینجاش رو اومدیم، بقیه اش رو هم یک جوری می ریم

معیارهای ازدواج
به یکی از برادران حزب اللهی می گن: معیار شما برای انتخاب همسر چیه؟
می گه: صداقت خدیجه، عفاف زهرا، صبر زینب، فداکاری سمیه، هیکل جنیفر لوپز.

ترکه می ره پمپ بنزین و بعد از اینکه باکش رو پر می کنه، می ره پیش حسابدار و می گه: آقا! چقدر شد؟ یارو می گه: 300 تومن! ترکه تعجب می کنه و آروم می پرسه: چی شده؟ شاه برگشته؟ بنزین فروش یواشکی جواب می ده: نه، شما گازوئیل زدی.

اصفهانیه کارت اینترنتش تموم می شه می ذارتش تو اب جوش

ترکه کولر خونشون خراب ميشه به زنش ميگه چند دفعه گفتم 5 نفري جلوي اين نشينيد

+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 17:30 توسط سینا پسره تنهای خسته |

 

تو به من خندیدی

و نمیدانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت ...

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 17:9 توسط سینا پسره تنهای خسته |

بروبچز این قلبه منه مواظبش باشید

+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 16:49 توسط سینا پسره تنهای خسته |

 

نمی دانی !

تو در قلبم گل یاسی !

ترنم های احساسی !

اگر سردم اگر مجموعه دردم

اگر پاییز در چشمانم غزل خوانده است

ولی ای کاش می دیدی تمام ذهن پاکت بر دلم مانده است !

تو یادت هر شبانگاهان بر این دل وحشی همان مهمان ناخوانده است .....!

+ نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 17:35 توسط سینا پسره تنهای خسته |

مقدس ترین کلمه : خداوند

زیبا ترین کلمه : عشق

پر احساس ترین کلمه : محبت

پر معنی ترین کلمه : نگاه

عالیترین کلمه : دوستی

تلخ ترین کلمه : جدایی

درد ناک ترین کلمه : خیانت

بدترین کلمه : تمسخر

و

عاشقانه ترین کلمه : تو

+ نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 17:18 توسط سینا پسره تنهای خسته |

دخترك خنده كنان گفت : كه چيست ؟

راز اين حلقه ي زر

 

راز اين حلقه كه انگشت مرا

 

اين چنين تنگ كرفتست به بر

 

راز اين حلقه كه در چهره ي او

 

اينهمه تابش و رخشندگي است

 

مرد حيران شد و گفت :

 

حلقه ي خوشبختي است ، حلقه ي زندگي است

 

همه گفتند : كه مبارك باشد

 

دخترك گفت : دريغا كه مرا                باز در معني آن شك باشد

 

سالها رفت و شبي

 

زني افسره نظر كرد بر آن حلقه ي زر

 

ديد در نقش فروزنده ي او

 

روزهايي كه به اميد وفاي شوهر

 

به هدر رفته هدر

 

زن پريشان شد و ناليد كه واي

 

باز هم تابش و رخشندگي است

 

                                         " حلقه ي بندگي و بردگي است "

+ نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 17:17 توسط سینا پسره تنهای خسته |

الو

سلام

منزل خداست ؟

اين منم مزاحمي كه آشناست .

هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است

ولي هنوز پشت خط در انتظار يك صداست

شما كه گفته ايد پاسخ سلام واجب است

به ما كه ميرسد ، حساب بنده هايتان

جداست ؟

الو ...

دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد

خرابي از دل من است يا كه عيب سيم هاست ؟

چرا صدايتان نمي رسد كمي بلندتر

صداي من چطور ؟ خوب و صاف و واضح و رساست ؟

اگر اجازه ميدهي برايت درد و دل كنم

شنيده ام كه گريه بر تمام دردها شفاست

دل مرا بخوان به سوي خود تا كه سبك شوم

پناهگاه اين دل شكسته خانه ي شماست

الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم

دوباره زنگ ميزنم ، دوباره ، تا خدا خداست

دوباره .... تا خدا خداست .

+ نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 16:53 توسط سینا پسره تنهای خسته |