اینجا وبلاگ من است . بیشتر مطالبش حاصل افکار من است . نوشتن رو دوست دارم . واسه همین می نویسم .البته بلد نیستم از عشق بنویسم . هر وقت دلم می گیره می نویسم ولی هرگز نتونستم یک مطلبه زیبا از عشق بنویسم . خب چون از بچگی به سیاست علاقه داشتم و همیشه به بحث های سیاسی گوش می دادم و برام جالب بود الان که یک مقدار بزرگتر شدم دوست دارم خودم بنویسم . خیلی وقت بود که دیگه مطالب وبلاگ های دیگر رو نمی دزدیدم و همیشه سعی می کردم خودم بنویسم فقط زمانی که می خواستم اخباری رو انتقال بدم مطلب رو از وبلاگهای دیگر می دزدیدم . تو نوشتن خیلی سعی کردم ولی مثله اینکه من در این مورد هم بلد نیستم خوب بنویسم . یا مشکل از نوشتن منه یا مشکل از وبلاگ منه که بازدید کننده زیادی نداره . از وقتي كه اين وبلاگ افتتاح شد يعني از(( مهر ماه 1385 )) هميشه سعي كردم مطالبي رو بزارم تو وبلاگ كه براي خودم جذاب باشه ولي احتمالا سليقه هاي من خيلي متفاوت از انسانهاي ديگر هست چون هيچ وقت در اين وبلاگ بازديدكننده زيادي نداشتم شايد هم مشكل جاي ديگري باشه من كه خودمم سر در نياوردم.برام فرقي نمي كنه كه تو وبلاگ نظر دهنده داشته باشم يا نه .هرچند اگر تعداد بازديدكنندگان وبلاگم بالا بره انگيزم براي نوشتن بيشتر ميشه ولي اونقدر مهم نيست اگر بازديد كنندگانم كمتر از اين هم بشه بازهم مي نويسم .
چون اين كار رو دوست دارم .
من نوشتن رو دوست دارم.
البته از اين به بعد عكس و مطالب طنز رو هم به وبلاگم اضافه مي كنم .
به اميد ايراني آزاد . تا پست بعدي خدانگهدار همتون باشه .
بعد از مدتها چندتا مطلب طنز از وبلاگ ملت دزديم و تو وبلاگ خودم گذاشتم. اميدوارم جالب باشه . از اين به بعد سعي مي كنم لابه لاي مطالبي كه خودم مي نويسم چندتا مطلب طنز هم بزارم . البته كپي كردن خيلي راحت تر از نوشتنه. پس شايد مطالب طنزم بيشتر از دست نوشته هاي خودم باشه .البته مي دونم همتون خوشحال ميشيد چون مي دونم حوصله خوندن اونها رو نداشتيد .
به اميد ايراني آزاد و به اميد وبلاگي طنز و سياسي . تا پست بعدي خدانگهدار همتون باشه .
مردم ملل مختلف اوقات خود را چگونه میگذراند؟
پس از ساعتها تحقیق ، برنامه روزانه ملتهای مختلف به شرح زير اعلام می شود :
امريکا : 8 ساعت کار ، 8 ساعت استراحت ، 2 ساعت ماندن در ترافيک ، 2 ساعت تفريح
ناسالم ، 2 ساعت تماشای تلويزيون ، 2 ساعت کار با اينترنت
فرانسه : 8 ساعت کار ، 6 ساعت استراحت ، 2 ساعت قدم زدن در خيابان ، 4 ساعت کتاب
خواندن ، 2 ساعت حرف زدن عليه تلويزيون ، 2 ساعت خنديدن
ايتاليا : 4 ساعت کار ، 8 ساعت خواب ، 4 ساعت غذا خوردن ، 6 ساعت حرف زدن ، 2
ساعت خيابان گردی
آلمان : 8 ساعت کار ، 8 ساعت خواب ، 2 ساعت اضافه کار ، 2 ساعت تماشای مسابقات
تلويزِيونی ، 2 ساعت مطالعه ، 2 ساعت فکر کردن به خودکشی
کوبا : 8 ساعت کار ، 8 ساعت تفريح ، 4 ساعت خواب ، 4 ساعت گوش کردن به سخنرانی
کاسترو
عربستان سعودی : 8 ساعت تفريح همراه با کار ، 6 ساعت تفريح همراه با خريد در خيابان
، 10 ساعت خواب
مصر : 4 ساعت کار ، 8 ساعت خواب ، 8 ساعت کشيدن قليان ، 2 ساعت گوش کردن به ام
کلثوم ، 2 ساعت حرف زدن در مورد گذشته
هندوستان : 8 ساعت جستجوی کار ، 6 ساعت خواب ، 6 ساعت تماشای فيلم ، 2 ساعت
جستجو برای محل خواب ، 2 ساعت برای رد شدن از خيابان
پاکستان : 4 ساعت کار غير مجاز ، 8 ساعت خواب در حين کودتا ، ۸ساعت اعتراض عليه
کودتا ، 4 ساعت فرا ر از دست پليس
ايران : 8 ساعت خواب ، 8 ساعت استراحت ، 2 ساعت حرکت در ترافيک ، 1 ساعت کار
،3 ساعت بحث در مورد گذران اوقات فراغت ، 2 ساعت بحث در مورد فوتبال!
چی می خواستم بگم؟ واسه آدم که هوش و حواس نمی مونه ... آها ... یادم اومد جریان اینه که من دو سه ساله که حافظه مو از دست دادم و از رجال قوم هم فراموشکار تر شدم. مثلا سه سال پیش تصمیم گرفتم زن بگیرم والده و مالده رو راه انداختیم رفتیم یه دختر خانمی رو واسه همسری انتخاب کردیم چند روز بعد رفتیم محضر و عقد ازدواجو بستیم و قرار شد جمعه بعدش عروسی کنیم
ولی شاید باور نکنین که یادم رفت که شب جمعه باید عروسی کنم (قیافه دختره دیدنی بوده اون شب شما جاش بودین چیکار میکردین؟؟؟)
از اون به بعد من تصمیم گرفتم که هر طور شده دوایی چیزی گیر بیارم و خودمو از دست فراموشی نجات بدم. چهار سال تموم این تصمیم رو داشتم و هر روز صبح که از خونه بیرون می رفتم با خودم می گفتم : "امروز پیش دکتر می رم و نسخه فراموشی رو می گیرم" ولی شب که به خانه میومدم ، یادم میومد که یادم رفته برم دکتر.
آخرین راه نجاتو تو این دیدم که هر وقت یادم اومد به رفقا و دوستا و آشناها بگم که یادم بیارن تا روز هشتم مرداد ( البته درست یادم نیست شایدم پونزده تیر ماه ) برم دکتر و بالاخره هم با اینکه نصف رفقا یادشون رفته بود چندتاشون یادم آوردن و روز دوازدهم اردیبهشت ( تاریخ درستش فکر کنم همین باشه ) رفتم پیش دکتر.
یکی دو ساعت توی اتاق انتظار نشستیم و سر نوبت که شد وارد اتاق معاینه شدم... دکتر .... ( فعلا اسمش یادم نیست ) منو رو به روی خودش نشوند ( یا شایدم پهلوی خودش ، جاش درست یادم نمیاد ) پرسید :
چه مرضی داری ؟
یه خرده من و من کردم چون دردم یادم رفته بود.
دکتر گفت : رودرواسی نکن می خوای واسه ت دو سه تا پنی سیلین بنویسم ؟ نمی خواد خجالت بکشی ... وانگهی تو تنها نیستی ، صبح تا حالا سی چهل تا دیگه هم درد تو رو داشتن و اومدن اینجا و نسخه گرفتن. لباستو دربیار ببینم حاده یا مزمن !
لباسامو بیرون آوردم ، بدنمو دست کشید و گفت :
مزمنه ولی زیاد دیر نکردی
یادم اومد که دو سه ساله که مرض دیگه ای هم گرفتم ولی یادم رفته پیش دکتر برم.
بالاخره اون روز دکتر نسخه شو نوشت ولی من هر چی فکر کردم یادم نمیاد که چرا پیش دکتر رفته بودم. حق ویزیتو دادم و از مطب دکتر بیرون اومدم. دو سه روز بعد یادم اومد که یادم رفته نسخه رو از دکتر بگیرم. به خاطر سپردم که فردا صبح برمو نسخه رو بگیرم ولی درد این بود که اسم و آدرس دکترو فراموش کرده بودم.
شیش ماه از این قضیه گذشت ( شایدم دو سال گذشت تاریخ دقیقش یادم نیست ، آخه آدم ضبط صوت نیست که همه چیزو بتونه به حافظه بسپاره. بعضیا چه توقعا دارن از آدم ) چند وقت پیش دست کردم تو جیبم دیدم یک پاکت پستی دستم اومد ، درش اوردم دیدم تاریخش مال نه ماه پیشه. یادم اومد که یه نامه فوری برای یکی از دوستام نوشتم ، ولی یادم رفته نامه هه رو پست کنم. این نامه منو یاد این انداخت که حافظه م ضعیفه. تصمیم گرفتم برم دکتر. اتفاقا اسم و آدرس دکتر حافظه یادم اومد. برای اینکه دیگه یادم نره ، کاغذ و خودکار ( شایدم ورق و مداد ) اوردم و یادداشت کردم. بعدش سریع تاکسی گرفتم و سوار شدم. گفت : کجا برم؟
هر چی فکر کردم یادم نیومد. تو جیبامو گشتم و کاغذ آدرسو پیدا کردم و به راننده دادم و گفتم : برو به این آدرس.
راننده تاکسی یکمی کاغذه رو زیر و رو کرد و گفت : آقا شرمنده... منم مثل شما بی سوادم.
کاغذو ازش گرفتم و پیاده شدم ( بعدا از خودم پرسیدم که چرا خودم آدرسو برایش نخواندم ولی اونموقه یادم رفته بود که سواد دارم ). تاکسی بعدیو سوار شدم و آدرسو براش خوندم. تاکسی راه افتاد و منو برد مطب دکتر حافظه. از تاکسی پیاده شدم و رفتم تو مطب. اتفاقا آقای دکتر سرش شلوغ بود و سه ساعت و خورده ای طول کشید تا نوبت من رسید. گفت : دوباره چته ؟ مگه نسخه اولی تاثیر نکرد ؟
گفتم : دفعه اوله که من پیش شما اومدم.
گفت : مگه تو همون نیستی که دیروز اومدی پیش منو نسخه گرفتی ؟
گفتم : واسه چی نسخه گرفتم ؟
گفت : واسه ضعف حافظه
تازه یادم اومد که دیروزم دکتر برام نسخه نوشته... جیبامو گشتم و نسخه شو پیدا کردم. با خجالت از مطبش بیرون آمدم که برم و دوای نسخه رو بگیرم. دیدم یه نفر صدام می زنه ، برگشتم دیدم راننده تاکسیه س که منو رسوند مطلب دکتر حافظه...
گفت : بی معرفت ‚ سه ساعته واسه پونزه زار منو اینجا کاشتی
قهرمانی پرسپولیس رو به همه
پرسپولیسیها تبریک میگم .
با اینکه پرسپولیس در این فصل با مشکلات زیادی مواجه بود ولی با وجود تمام این مشکلات قهرمان شد . پرسپولیس با وجود کسر ۶ امتیاز بازهم توانست قهرمان شود و قدرت خود را در این فصل به رخ حریفان بکشد در حال حاضر پرسپولیس تنها تیمی است که ۲ بار قهرمانی در لیگ برتر را در کارنامه خود دارد و در کل هم بیشترین قهرمانی لیگ ایران را دارد . این قهرمانی رو به تمام هواداران پرسپولیس تبریک میگم و امیدوارم همیشه خوشحال باشند .انشالله پرسپولیس قهرمان جام باشگاه های آسیا هم می شود . تا پست بعدی خدانگهدار همتون باشه .
بازهم خورشید می تابد . با شدت زیاد می تابد و دمای بدن بالا می رود و انسان ناچار به پوشیدن لباس های رنگ روشن و نازک تر و البته زیباتر میشود. البته این آفتاب بیشتر مردم رو به این حالت دچار می کنه اما یک عده هم هستند که آفتاب اثرات دیگری روی رفتارشون میگذاره . اون افراد کسانی نیستند جز مسولان نظام و افراد زیر دستشون . آفتاب مستقیما بر روی فکر و اعصاب آقایون تاثیر می گذاره . این آفتاب باعث میشه تا آقایون به جوونها گیر بدن . دوباره اونها رو دستگیر کنند و به کلانتری ها ببرند اونهم در حالی که بسیاری از آنها فرزندانی دارند که از نظر پوشش تفاوتی با بقیه جوونها ندارند ولی از اونجایی که مرغ همسایه غاز تشریف داره به فرزندان خودشون چیزی نمی گویند البته شاید هم اعتراض بکنند ولی به نتیجه نمی رسند . آخه کسانی که زورشون به خانواده خودشون نمی رسه چطور می خواهند جامعه رو عوض کنند ؟؟؟؟؟ هرسال همین کار رو انجام می دهند و هیچ وقت هم نتیجه ای نگرفتند به جز خراب کردن خودشون در ذهن مردم . مردم هر روز از آقایون متنفرتر از روز پیش می شوند و آقایون هم در عین پررویی به کار خودشون ادامه می دهند .هر سال تابستون با خوردن آفتاب به سر آقایون همین کارهای بچه گانه رو انجام می دهند و هر روز هم منفور تر از روز قبل در نزد مردم می شوند . آخه یکی نیست به اینها بفهمونه که بابا مسائل خصوصی دیگران به شما چه ربطی داره . یک خورده واسه عقائد مردم ارزش قائل شوید یک خورده فکر کنید به این مسئله که مردم هم می فهمند و تشخیص می دهند چرا فقط خوتون رو میبینید؟؟؟؟!!!! . چرا نمی خواهید بفهمید که
(((مسائل دیگران خصوصی هستند تا
زمانی که به دیگران آسیب نرسونند ))).
آخه لباس پوشیدن یک انسان چه آسیبی به دیگران می رسونه؟؟؟اگر کسی از دیدن لباس یک زن یا یک مرد آسیب میبینه این مشکل خودشه و باید خوشو به یک روانکاو نشون بده .این مسئله به اون آدمی که اون لباس رو می پوشه ربطی نداره . (((مثله این میمونه شما کسی را دستگیر کنید و جرمش رو این معرفی کنید که چرا در خانه خودت لوازمی را داشتی که یک دزد بیاید و آنها را بدزدد .))) ما در ایران به جای اینکه دزد رو اصلاح کنیم صاحب خانه را اصلاح می کنیم و به او می گوییم که چرا برای خانه ات لوازمی خریدی که یک دزد بیاید و بدزدد . خوشبختانه مردم ایران در مقابل این مسئولان بی فکر هرگز کوتاه نیامدند و همیشه در مقابل انها مقاومت کردند . و مطمئاْ هستم اگر محکمتر از این مقاومت کنند مسئولان مجبور به کوتاه آمدن در مقابل آنها هستند. مطمئنا هستم یک روزی به شدت شرمسار خواهیم بود از اینکه چرا در تاریخ خود یک همچین دوره ای رو داشتیم . درست مثل اروپایی ها که از قرون وستا شرمسار هستند ما هم از این دوران شرمسار خواهیم بود و دیگران به ما خواهند خندید به خاطر این افکار بچه گانه .
خوشحال میشم نظراتتون رو بدونم .
به امید ایرانی آزاد تا پست بعدی خدا نگهدارتون باشه .
متن از سینا پسره تنهای خسته .